close
تبلیغات در اینترنت
خرید هاست
♥♥کلبه مجید007♥♥ دریافت کد پیغام خوش آمدگویی

دریافت کد پیغام خوش آمدگویی

31362201649176232724.gif

سلامتی همه دوستام

سلامتی دوستانی  که خدمتن

 

 

سلامتی همتون




امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 19

[ جمعه 10 ارديبهشت 1395 ] [ 2:19 ] [ مجید007 ] [ نظرات () ]

سلام به همه ی دوستان عزیز



دوستان عزیز براتون ارزوی شادی و سر افرازی پیش خداوند متعال را دارم

یه خبر خوب دیگه براتون دارم ....

من دارم داماد میشم ....

وبه جمع مرغا میپیوندم...

وقت مراسممو براتون میزارم امیدوارم همتونو ببینم...

دوستتون دارم بی انتها...




امتیاز : :: نتیجه : 1 امتیاز توسط 1 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 25

[ جمعه 03 بهمن 1393 ] [ 15:9 ] [ مجید007 ] [ نظرات () ]

نماز و ترک گناه



روایت شده که جوانی از انصاربا روصل خدا (ص) نماز میخواند و مرتکب گناه هم میشد،این موضوع برای رسول خدا (ص) بیان شد.

 

پیامبر اکرم (ص) فرمودند:

 

نمازش روزی او را از گناهانش باز خواهد داشت ،سپس طولی نکشید

 

که توبه کرد.




امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 32

[ یکشنبه 23 آذر 1393 ] [ 20:9 ] [ مجید007 ] [ نظرات () ]

حضرت عباس



دوستان بخونید ببینم چشمی خشک میموونه..؟
یکی از نوکرا و ذاکرای ارباب میگفت: دو ماه پیش خواهرم کربلا بود تو صحن حضرت عباس ع بودیم مداح داشت روضه میخووند یه وقت دیدیم یه پیرمردی اومد از یقه اون مداح گرفت کشید پایبن گفت عباس دروغ میگه ...عباس دروغ میگه
مداح ارومش کرد گفت چی شده گفت من بعد 25 سال بچه دار شدم الان که 19 سالشه رفته تو کما  با خودم گفتم درمون دردش عباسه
از اصفهان اومدم کربلا امروز زنگ زدن بهم گفتن بچت مرده...دروغ میگن که عباس حاجت میده
خواهرش میگفت مجلس بهم ریخت ..
فرداش تو صحن حضرت عباس بودیم دیدیم پیرمرده پا برهنه اومد ..با خودموون گفتیم الان مداح و میزنه دوباره..
دیدیم اومد جلو چهار پایه که مداح روش واساده بود دستشو گرفت گفت بیا بغل ضریح بخوون همه کسایی که دیروز بودنم باشن...میخوام بگم غلط کردم... (گریه میکردو میگفت)
میگه همه رفتیم مداح گفت حاجی چی شده ..
گفت خانوومم زنگ زد گفت چوون نمیذارن زنا تو غسال خونه برن التماس کردم گفتم 1 بار بچمو تو سرد خوونه ببینم...
میگه همین که کشو رو کشیدن بیروون دیدیم رو نایلوون بخار نشسته سریع اوردنش بهش شوک دادن بعد چند دقیقه به هوش اومد ..
پسرموون که اصلا تو قید و بند مذهب نبود تا نشست گفت بابای من کجاست؟
گفتم بابات کربلاست ...
گفت بهش زنگ بزن بگو زمانی که تو کما بودم 1 اقای قد بلندی اومد تو خوابم گفت ...پسرم بلند شو...
به بابات سلام برسوون بگو...
ابروی من یک بار تو سرزمین کربلا رفته بود..
چرا دوباره ابروی منو بردی...برو بهش بگو عباس دروغ نمیگه...
 ازطرف حرم پخش شده. تاپيام رو ديدي ٨باربگو (یاابوالفضل)




امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 29

[ چهارشنبه 12 آذر 1393 ] [ 13:29 ] [ مجید007 ] [ نظرات () ]

خدای من



خدای من

 

نه انقدر پاکم که کمکم کنی

 

و نه انقدر بدم که رهایم کنی

 

میان این دو گمم

 

هم خود را و هم تورا ازار میدهم

 

هر چقد تلاش کردم نتوانستم آنی باشم که تو خواستی

 

و هر گز دوس ندارم انی باشم که تو رهایم کنی

 

انقدر بی تو تنها هستم که بی تو یعنی"هیچ" یعنی"پوچ"

 

خدایا هیچ وقت رهایم نکن




امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 32

[ سه شنبه 11 آذر 1393 ] [ 22:29 ] [ مجید007 ] [ نظرات () ]

شاید اخرین سلام



سلامی به گرمی آفتاب به همه ی دوستای گلم

دیگه بی معرفت شدم ببخشین  کمتر  میام بهتون سر بزنم

کم میام نت شاید اصلن نیام نت

خوبی بدی دیدین ازم حلال کنین

امیدوارم همیشه  هر کجای این سرزمین پهناور هستین

همیشه سالم و سلامت باشین

برای همتون ارزوی موفقیت و سربلندی در درگاه خداوند متعال را دارم...




امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 26

[ پنجشنبه 06 آذر 1393 ] [ 21:31 ] [ مجید007 ] [ نظرات () ]

عشق



عشق، فقط رمانتیک بودن،

 

روشن کردن شمع سر میز شام ودست در دست هم قدم زدن نیست،

 

در واقع عشق حقیقی

 

ینی

 

یک عمر همدلی،تعهد واعتماد.




امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 25

[ چهارشنبه 21 آبان 1393 ] [ 13:33 ] [ مجید007 ] [ نظرات () ]

بزرگی خداوند



 بزرگي خداوند

بنده ي من! نماز شب بخوان وان يازده رکعت است.

 

 

 

خدايا!خسته ام نميتوانم نيمه شب يازده رکعت بخوانم.

 


بنده ي من!دورکعت نماز شفع ويک رکعت نماز وتر بخوان.


خدايا!خسته ام برايم مشکل است نيمه شب بيدار شوم.


بنده ي من!قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان.


خدايا!سه رکعت زياد است.


بنده ي من!فقط يک رکعت نماز وتر را بخوان.


خدايا!امروز خيلي خسته شده ام راه ديگري ندارد.


بنده ي من!قبل از خواب وضو بگير و رو به اسمان کن و بگو يا الله.


خدايا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم ميپرد.


بنده ي من!همانجا دراز کشيده تيمم کن و بگو يا الله.


خدايا!هوا سرد است ونميتوانم دستانم را از زير پتو بيرون بياورم.


بنده ي من!در دلت بگو ياالله ما برايت نماز شب حساب ميکنيم.
     

   (بنده اعتنايي نميکند و ميخوابد)

ملائکه ي من!ببينيد من اينقدر ساده گرفته ام اما بنده ي من خوابيده است.


چيزي به اذان صبح نمانده اورا بيدار کنيددلم برايش تنگ شده است امشب با من حرف نزده است.


خداوندا!دو مرتبه اورا بيدار کرديم اما باز هم خوابيد.


ملائکه ي من!در گوشش بگوييد پروردگارت منتظر توست.


اذان صبح را ميگويند هنگام طلوع افتاب است اي بنده بيدار شو نماز صبحت قضا ميشود.


خورشيد از مشرق سر بر مي اورد،خداوند رويش را از بنده بر ميگرداند.



                     (ملائکه ي من! ايا حق ندارم که با اين بنده قهر کنم)




امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 27

[ دوشنبه 19 آبان 1393 ] [ 13:44 ] [ مجید007 ] [ نظرات () ]

نفرین مادر تا اخر بخونش




روزی پیغمبر خدا حضرت محمد(ص) از یه قبرستانی داشت عبور،،، میکرد یه وقت دید از داخلو یکی از قبرها صدای نعره ای  میامد امد بالای سر  قبر پاش رو محکم زد رو زمین و فرمودند:ای بنده ی خدا پاشو وایسا.
قبر شکافته شد یه جوانی از تو قبر اومد بیرون
 از تمام بدن این جوان آتش میزد بیرون،
 رسول خدا فرمودند:ای جوان تواز امت کدام پیامبری که اینقدر عذاب میکشی؟
عرض کرد یا رسوالله از امت شما
پیامبر خیلی دلش به حال جوان سوخت
پیامبر فرمود:تارک الصلات بودی؟
جوان گفت:نه یارسولله من پنج وعده نمازم رو به شما اقتدا میکردم
پیامبر:روزه نگرفتی؟
جوان: یارسولله نه فقط رمضان بلکه رجب و شعبان و رمضان رو هم روزه میگرفتم.
پیامبر فرمودند:ای جوان حج نرفتی؟
گفت:مستطیع نشدم
پیامبر فرمود:جهاد نکردی؟
جوان گفت:چرا جانباز یکی از جنگ ها هستم
پیامبر اکرم سرشو بالا گرفت و فرمود:خدایا من نمیتونم عذاب کشیدن امتم را ببینم به من بگو این جوان چرا ایقدر عذاب میکشه،،،؟
خطاب رسید یا رسوالله حقت سلام میرساند و میفرماید این جوان عاق مادر شده تا مادرش رضایت نده عذاب همینه.
پیامبر به سلمان، ابوذر و مقداد میفرماید برید مادر این جوان رو پیدا کنید.
رفتند مادرشو پیدا کردند.یه پیرزن ضعیف و رنجور ومریض احوال بودند.
رسول خدا باز امر کرد قبر شکافته شد جوان از قبر امد بیرون.
پیامبر فرمودند:مادر ببین پسرت چطور داره عذاب میکشه.بیا از سر تقصیر پسرت بگذر و حلالش کن.
مادر جوان:سرشو بالا گرفت و گفت:ای خدا اگر حق مادری بر گردن این پسر دارم لحظه ب لحظه عذاب پسرمو زیاد کن و کم نکن!!!
تمام بدن این جوان آتش گرفت
رسول خدا فرمودند:آخه زن این بچه مگه در حق تو چه بدی کرده ک تو لحظه ب لحظه داری نفرینش میکنی،،؟
عرض کرد یا رسولله من با زنش یه روز تو خونه مشاجره کردم، دعوامون شد،از راه رسید از من نپرسید همینجوری منو هل داد تو تنور آتش
سینه ام سوخت،موهام سوخت، قسمتی از بدنم سوخت، زن ها منو از تو آتش کشیدن بیرون لباسهام رو عوض کردند.
همون سینه سوختمو دردست گرفتم در حق پسرم نفرین کردم سه روز بعد مرد.
رسول خدا فرمودند:ای زن میدونی که من پیغمبر رحمتم به خاطر من بیا از تقصیر جوانت بگذر.
سرشو بالا گرفت و گفت:ای خدا به حق این پیغمیر رحمتت قسم میدهم ک لحظه ب لحظه عذابو ب پسرم زیاد کن ک کم نکن!!!
رسول خدا به سلمان فرمودند:سلمان بدو
سلمان گفت:چه کار کنم یا رسول الله،،؟
فرمود:برو به فاطمه ام بگو تنها نه علی هم بیاره، حسن و حسین رو هم بیاره.
سلمان دوید رفت درخانه به فاطمه(س) گفت:بابات پیغام داده سریع بیایید.
مادر ما زهرا(س) آمد، علی(ع)  ، حسن(ع) و حسین(ع) هم اومدند.
اول مادر ما حضرت زهرا(س) رفت جلو فرمودند:ای  زن میدونی من فاطمه حبیبه ی خدا هستم
گفت:آره
فرمود:ای زن میدونی یه روزی میان در خونه منو،،، ای زن میدونی صدای ناله ی منو بین در ودیوار بلند میکنن،،؟
به خاطر من فاطمه بیا از سر تقصیر جوانت بگذر.
زن سرشو گرفت بالا صدا زد:خدایا به حق حبیبه ات فاطمه قسم میدهم لحظه ب لحظه عذاب پسرمو زیاد کن و کم نکن.
دوباره آتش از بدن جوان زد بیرون.
این بار امیرالمومنین علی(ع) رفت جلو و فرمودند:ای زن میدونی من علی ام،،؟ میدونی تو محراب کوفه من تو خون خودم می غلطم،،؟ به خاطر من و آن لحظه بیا از سر تقصیر پسرت بگذر.
زن گفت:خدایا به حق علی(ع) قسم میدم لحظه ب لحظه عذاب پسرم را زیاد کن..........
نوبت رسید به امام حسن(ع).اومد جلو وفرمودند:ای زن میدونی من حسنم.جیگرم پاره پاره میشه،،؟ به خاطر من واون لحظه ای که جیگرم بر اثر زهر پاره پاره میشه بیا از سر تقصیر پسرت بگذر.
زن گفت:خدایا به این غریب مظلوم تورو قسم میدم لحظه به لحظه عذاب پسرمو زیاد کن و کم نکن.
نوبت رسید به آقای ما حسین(ع)
اومد مقابل این زن ایستاد،ایشان خردسال بود چون دامن زن رو گرفته بود و سرشو گرفته بود بالا و فرمودند:ای زن میدونی من حسینم
میدونی منو تو کربلا با لب تشنه،،،
به خاطر من بیا از سر تقصیر جوانت بگذر.
زن سرشو گرفت بالا یهو دیدند رنگ از رخسار این زن پرید به دست وپای حسین افتاد و عرض کرد:خدایا پسرمو به حسین بخشیده ام.
پیغمبر خدا(ص)فرمودند: که ای زن چی شد،،؟ من رو تحویلم نگرفتی.فاطمه رو تحویل نگرفتی.علی روشو زمین زدی حسن رو دلشو شکستی،،، چی شد که حسین،،؟
عرض کرد:یا رسوالله سرمو گرفتم بالا در حق جوانم نفرین بکنم دیدم فرشتگان در آسمان میگن ای زن مبادا دل حسین رو بشکنی،،،،،




امتیاز : :: نتیجه : 1 امتیاز توسط 1 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 35

[ سه شنبه 13 آبان 1393 ] [ 22:50 ] [ مجید007 ] [ نظرات () ]

ایسگاه صلواتی



ایسگاه صلواتی

 

 

ساقیان عاشورایی گناباد

 

 

 

تاسیس1385




امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 25

[ یکشنبه 11 آبان 1393 ] [ 23:17 ] [ مجید007 ] [ نظرات () ]
.: تعداد کل صفحات 13 :. صفحه شماره 1 2 3 4 5 ...12 13 صفحه بعد